۱۳ تیر ۱۳۸۸

چل کلاغ یه کلاغ

... تعداد كشته‌شده‌ها را 20 نفر اعلام كرده‌است؛ اما آمارهاى غير رسمى حكايت ديگرى دارند...
[خدا لعنتشان كند كه شايعه را باورپذيرتر از واقعه كردند.]

۱۰ تیر ۱۳۸۸

ماه دپ

دقت كردين؟ اينايى كه مثلا قراره خنده‌دار بنويسن تعداد پست‌هاى ژوئن 2009 شون به طور مشهود پايين اومده‌ها. به جون خدا منظورم خودم نيستما.

۰۴ تیر ۱۳۸۸

در خانه اگر كس است

خودم نديده بودم؛ فقط شنيده بودم.
اين را

۰۲ تیر ۱۳۸۸

سبز سفيد قرمز

شنبه دير رفتم خانه. هنوز تاريك نشده‌ بود. هوا خاكسترى بود؛ دود بود؛ ساكت بود؛ خلوت. سگ پر نمى‌زد. چشمم مى‌سوخت. سيبيل به سيبيل فقط گلادياتور وايستاده بود، مجهز و مسلح. روى خط‌ كشى عابر پياده خون ريخته‌ بود. يك جورى شدم. نخواستم بهش فكر كنم. هيچوقت نديده بودم. فقط شنيده بودم. البته توى كتاب تاريخ سوم راهنمايى هم عكس ديده بودم. ولى سياه‌سفيد، نه اينجورى قرمز با اين تضاد روى سفيدى خط عابر پياده. به‌خيالم گذشت انگار يكى خون كم آورده؛ خون مى‌خواهد. راستى گروه خون قانون چيست؟

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

می خواهم نفهمم. میخواهم ندانم.

آهای کمــــــــک؛ امروز اعتماد در من مُـــرد. می خواهم هرچه بود عــــق بزنم. یکی بیاید و سعی کند مجابم کند که می شود بازهم امیدوار بود؛ قول می دهم خیلی باهوش نباشم. قول می دهم زیاد فکر نکنم. زور می زنم هرچقدر می توانم خر شوم. یکی بگوید یکی با اطمینان به من بگوید که اگر صبر کنم فرجی حاصل می شود. خدایا نظر تو چیست؟ تو حرفی بزن اگر که تو هم با این ها نیستی.

۱۹ خرداد ۱۳۸۸

خ وليعصر

...
توپ، تانك، فشفشه. احمدى‌نژاد دقت كن.
...

...
دكتر برو دكتر
...

...
- بگم؟ بگم؟ بگم؟
- بگو بگو.
- دو دو تا؟
- ده‌ تا
...

...
موسوى موسوى پرچم ايران مرا پس بگير.
...

...
احمدى باى باى، احمدى باى باى.
...

...
دلاور هسته‌اى، بگير بخواب خسته‌اى.
...

۱۵ خرداد ۱۳۸۸

فکر کنم شد رباعی.

با لهجه ی شیرین و متین و با هوش
با بی ادبی چو آن پسر کرد خروش

آرام به انگشت اشارت گفتی:
وقت توتمام است مگو هیچ، خموش

از کوزه همان برون تراود که در اوست.

لحظه ای که بحث مدرک همسر میرحسین رو پیش کشید درست این صحنه مجسم می شد که یه بچه واکسی داره دنبال یه عابر پیاده با شخصیت می دوه و فحش می ده.

۱۰ خرداد ۱۳۸۸

ميعاد



بدون مچ‌بندا بيرون.

۰۵ خرداد ۱۳۸۸

لف‌و‌نشر

امروز:
مث شمع مث كوه، سوختم ريختم
رفتى از پيشم و به در چش دوختم

ديروز:
دل و كشورت جمع و معمور باد
ز مُـلكت پراكـندگى دور باد

۰۳ خرداد ۱۳۸۸

حركت بدون توپ

- مامان جان من مى‌خوابم يه چرت مى‌زنم، 22 خرداد بيدارم كن.

پى‌نوشت: عطف بدين مضمون

۰۱ خرداد ۱۳۸۸

نمی از یمی

- بابا این پارک «چیزگر» انقدر بزرگه که حد و حساب نداره؛ برو حالا مونده.
پی نوشت1: با این شد دوخوشه از این خرمن.
پی نوشت2: سَـلوهُ قبل أن تـفـقِدوهُ.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

insomnia

به‌خدا بعضى وقتا شبا توى رخت‌خواب، يك آن فقط يك آن دلم مى خواد بزنم مغزمو له كنم؛ نباشم.

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

و هل یرحم المذنب الا الغفور

- الهی العفو، الهی العفو
- عـُمرن، عُـمرن

پی نوشت: دومی سعی کرده صداش مثل خدا باشد.

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

الحمـدُلا الحمـدُلا

به نظر بنده عالى بود... ام‌م‌م اجازه آقا فراوونيه آقا هر‌كتابى بخوايم هست... بى‌نظير بود... عرض شود خدمتْ‌شما من كه راضى بودم...

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

BRT

- آقاى محترم درست هـُـل بده عزيز من.

Punisher

- اینطور برنامه ها واقعا نقطه عطفیه برای راهگشایی آزادی بیان به تلویزیون.
- کدوم؟
- همون که ساعت هشت و نیم نشون می ده. مخصوصا مجری ش خیلی باحاله.
- [می رود و با آفتابه اسید برمی گردد.]

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

مازوخيسم

همكار جديد اومده برامون فاميلى رو داشته‌باش: «گوزليان»
آقا چه‌كاريه؟ اگه تو خود‌آزارى ندارى يه‌توك‌پا تا ثبت‌احوال رفتنه. به امام همكارى مى‌كنن آقا.
داستان داريم حالا تا ما بتونيم اين روزاى اول اين بابا رو صداش بزنيم و نرينيم تو خودمون ازخنده.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

چـيپـلماسى

باراك جون عزيزمى هركارى مى‌كنى فقط بدو چند ماه ديگه بيشتر وقت نداريم ها.
اينجا

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

جــق با اعمال شاقه

بعضى از خاطرات را واقعا به‌غير از دنياى مجازى هيچ‌جاى ديگه نمى شه نقل كرد. نمونه‌اش اينكه براى درد خيلى خفيف بيضه پيش دكتر ارولوژى رفتم و او بعد از معاينه گفت شايد نازا باشى بنابراين يك آزمايش اسپرم بده؛ و من ناخود‌آگاه ياد فيلم 21 گرم افتادم آنجا كه شون‌پن بيمار براى دادن اسپرم وارد اتاق نمونه‌گيرى مى‌شود و ديوارهاى اتاق پر است از عكس‌هاى محرك و يك فيلم محرك‌تر هم در حال پخش است و او همچنان كه يك دستكش لاتكس به دست گرفته هاج‌و‌واج به دروديوار نگاه مى‌كند.
آزمايشگاهى كه من رفتم، محل نمونه‌گيرى‌ش دستشويى‌اى بود كه خلايق! صابون هم نداشت.

پى نوشت: من زا هستم.