يه رئيس خيلى فرزانه داريم. توى جلسه تقريبا خصوصى مديران به يه نكته ظريف اشاره كرد. مىگفت هرچقدر حق و حقوق كارمندا رو پايمال كردين عيبى نداره فقط نگذاريد بفهمن؛ آخه كارمندا كه گناهى ندارن.
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
«من به اينجا آمد. شما از من پذيرايى كرد. اينجا كيلى كوب هست.»
تونستين حدس بزنين آره؟ بله درسته، يه خارجى داره ايرانى صحبت مىكنه. حالا فرض كنيد اين فرد هنديه. جملات رو چطورى بيان مىكنه؟ ديدين چقدر راحت بود؟ مىخوام بگم ببينيد فيلم ساختن چقدر كار راحتيه. حتى من و شما هم مىتونيم اين كارو انجام بديم. كافيه فقط كمى خلاقيت داشتهباشيم.
تونستين حدس بزنين آره؟ بله درسته، يه خارجى داره ايرانى صحبت مىكنه. حالا فرض كنيد اين فرد هنديه. جملات رو چطورى بيان مىكنه؟ ديدين چقدر راحت بود؟ مىخوام بگم ببينيد فيلم ساختن چقدر كار راحتيه. حتى من و شما هم مىتونيم اين كارو انجام بديم. كافيه فقط كمى خلاقيت داشتهباشيم.
۲۹ فروردین ۱۳۹۰
۲۶ فروردین ۱۳۹۰
۲۰ فروردین ۱۳۹۰
۱۸ فروردین ۱۳۹۰
امروز رفته بودم توى ميلباكس جىميلم وقتى كارم تموم شد ساينآوت كردم، ديدم اون صفحهاى كه رجا نيوز و تبيان و رهبرى و سايت مشاوره و آشپزى و ازدواج و صدوهيجده و اينا پيشنهاد مىده، اومد. پيش خودم يه مرحبا به دوستان گفتم كه سريع متوجه خباثت يك عده انگشتشمار از فريبخوردههاى جنگ نرم شدن كه وقتى مىرن ايميلهاشونو مىبينن، طى يك اقدام هماهنگ شده از قبل كه از طرف پنتاگون هم كلى هم روش سرمايهگذارى شده «ساينآوت» مىكنن.
۱۶ فروردین ۱۳۹۰
۰۸ اسفند ۱۳۸۹
۰۶ اسفند ۱۳۸۹
۰۸ بهمن ۱۳۸۹
رفتم فلافل بخرم. دوتا دختربچه به سن و سال دوم سوم دبستان توى مغازه اومدهبودن چيزى بخرن. يكيشون يه كلاه باحال سرش گذاشته بود، موهاشو ريختهبود رو شونههاش ازين شونه به اون شونه پخش. انگار خودشم فهميده بود آدم ازش خوشش مياد. بعد من گفتم آقا فــَـلافل دارين. يهدفه دختره يواش به دوستش گفت: «مىگه فــَـلافل.» قپى زدن زير خنده؛ البته يهجورى كه من نفهمم. بعد دوتايى زل زدن به من كه من دوباره بگم چى مىخوام. منم موندم چكار كنم. خدايا الان بگم آقا 4 تا فــَـلافل يا 4 تا فــِـلافل. كلى لفتش دادم. داشتم اذيت مىشدم. ول كن هم نبودن. همينجورى كمين كردهبودن دوتايى. خلاصه ديگه مرده گفت آقا شما بفرمايين چى مىخواستين. ف رو به زور، يه جورى كه معلوم نشه صداش اَئــه يا اِ، ادا كردم و گفتم فــَــِلافل مىخواستم، 4 تا. تودماغى شد. ناجور، خيلى ناجور.
۲۴ دی ۱۳۸۹
۱۲ دی ۱۳۸۹
۰۲ دی ۱۳۸۹
داشتم توى ديكشنرى آكسفورد در مورد فعلهاى لازم و متعدى انگليسى مىخوندم، همينطورى يههو پرت شدم به اونوقتايى كه ابتدايى بوديم نمىدونم يا راهنمايى، كه براى فهميدن اينكه فعلى لازمه يا متعدى يه «را» با يه مفعول قبل فعل اضافه مىكرديم كه اگه معنى مىداد فعل متعدى مىشد اگر نه كه لازم. بهعنوان مثال فعل «رفتن» لازم بود براى اينكه مثلا نمىشد گفت «من فلان چيز را رفتم»؛ ولى ديدم الان ديگه مىشه گفت «من اين فيلم را رفتهام» هيچ كسم نمىتونه حرف بزنه. بعد دوباره سعى كردم فعل لازم پيدا كنم، گفتم مثلا «مردن»، يعنى نمىشه گفت «چيزى را مردم»؛ باز ديدم شاملو يه جا گفته «مىخواهم خواب اقاقياها را بميرم». يا مثلا همين مثالى كه آكسفورد زده، فعل «sigh» به معنى «آه كشيدن» يه فعل لازمه؛ ولى آيا مىشه گفت توى فارسى با «را» معنى نمىده؟ آدم يه جورى مىشه. همهى فعلاى لازم دارن متعدى مىشن مىره. كسى مىتونه پنج تا فعل لازم مثال بزنه كه واقعا با وجود مفعول معنى ندن؟ شايد دايرهى لغات من خيلى محدوده.
۱۸ آذر ۱۳۸۹
۱۳ آذر ۱۳۸۹
وقتىكه توى آزادراه در حال رانندگى هستيد و ماشين پشت سر شما چراغ مىده، داره مىگه برو كنار مىخوام رد شم. وقتى شما راهنماى راست مى زنيد، مىگيد صبر كن دارم مىرم كنار، وقتى راهنماى چپ مىزنيد مىگيد من خودم در حال سبقت گرفتن هستم. اما بنده در جواب كسايى كه مخصوصا هنگام رانندگى توى شب، اونم مثلا وقتى داريد از يه كاميون يا اتوبوس سبقت مىگيريد، مىرسن پشت سرتون و تند تند چراغ مىزنن، با جديت دنبال تركيبى از اين دو حالت راهنماى چپ و راست هستم كه اين معنى رو بده: سگ نـَنـَهتو.
۰۶ آذر ۱۳۸۹
اشتراک در:
پستها (Atom)