۰۱ بهمن ۱۳۸۸

از دغدغه‌هام

وقتی موقع پیاده‌شدن می‌شه و از جام بلند می‌شم یواشکی نگا می‌کنم ببینم کسی می‌شینه جام یا نه؟ اگه بشینه ته دلم خوشحال می‌شم. اصلن وقتی نشستم و موقع پیاده‌شدن می‌رسه انگار که خیلی راضی باشم اینجوریه. چون بعدِ من آدما می‌شینن. من آدم خوبی‌ام؟ خوبم مگه نه؟
البته وقتی نشستم خوشم نمی‌آد بلند شم تا کسی به جام بشینه، نمیدونم این کار یا یه جوری لوث شده دیگه، یا شاید به خاطر اینه که خودم همیشه خسته‌تر از همه‌ام. در کل خوشم نمیاد بلند شم تا کسی به‌جام بشینه، مگه اینکه زن باشه؛ خوب آخه زشته میدونین که، آدم خوبه فکر کنه طرف خواهرمادر خودشه. بعدش هی با خودم کلنجار می‌رم که من چجور آدمی‌ام. من آدم متوسط روبه خودخواهی‌ام درسته؟

۲۷ دی ۱۳۸۸

دل به خلوت تو بستم

ابى جون! آقا اين «ذهن خيابون» دقيقا چى بود؟ ما يادمون رفته، شرمنده‌ها.

۲۵ دی ۱۳۸۸

جيگرى

از ميانجيگرى بدم مياد. هرجورى بهش نگاه مى‌كنم دلمو مى‌زنه.

۲۲ دی ۱۳۸۸

لطفا اطلاع رسانى كنيد

شوهر اشرف خانم آنجايش را عمل كرده‌است. دخترش هم مثل اينكه دارد طلاق مى‌گيرد. در كل هم بدجورى قرض بالا آورده‌اند. ولى با اين وجود پسرش همچنان 206 سوار مى‌شود. پس گول نخوريد.
رسانه شماييد.

۱۸ دی ۱۳۸۸

دفع حد اقلى و جذب حد اكثرى

مى‌خوام يك حس مشترك ديگه رو براتون زنده كنم و خاطراتش رو آروم آروم با هم زمزمه كنيم. كسايى كه مثل اون‌موقع‌هاى من لاغر بودن خوب يادشونه كه من چى مى‌خوام بگم. سن سن رشد بود و سن ارز اندام و حالا كه ديگه مردى شده‌بوديم زجرى بود اين لاغرى. لاغرا! يادتونه اين باشگاه‌هاى بدن‌سازى چه مكان‌هاى پوچ و تهى از روش‌ها و منش‌هاى فرهنگ‌جويانه‌اى بود؟ ولى چه فايده كه چاره‌اى جز اين نداشتيم. و اين‌كه كليد گنج رشد در زياد خوردن بود. مى‌بايست فقط بخورى و اكسيرهاى رنگارنگ براى بالا بردن جذب بدن، اندر سوداى حجم. يك حس كه به‌نظرم مخصوص خود من تنها نمى‌تونسته باشه، اين بود كه براى گرم به گرم وزنم ذوق مى‌كردم و با خوردن يك دونه شيرينى فورا روى ترازو بودم و سرمست از وزن جديد و بعد از هر بار قضاى‌ حاجت، لايه‌هاى فوق زيرين ناخود‌آگاهم نااميد و دمق از به‌هدر رفتن تلاش‌ها.

۱۵ دی ۱۳۸۸

از محبت خارها گل مى‌شود

- [بغض كرده بود و به سختى صحبت مى‌كرد.] شما پسر منو از مرگ نجات دادين [يك واحد خون بهش دادم، توى اون لحظه كسى ديگه نبود.] [لب‌هاى زن از بغض مى‌لرزيد] چطورى بايد از شما تشكر كرد.
- [فكر اين بودم كه قيمت يه واحد خونو از كجا مى‌شه پرسيد.] خانم خواهش مى‌كنم نفرماييد. من وظيفه‌ى انسانيمو انجام دادم.
- اِ واقعن؟ [زيپ كيفشو بست.] قربان شما، خدافس.
- [با خنجر خودمو از پايين تا پشت گردن مى‌شكافم.] [همچنان لبخند]

۱۳ دی ۱۳۸۸

اورجينال، چينى

- مشكلت اينه كه اينا حزب‌اللهى‌اند؟
- نخير. غصه‌م از اينه كه حزب‌اللهى واقعى نيستن.

۰۲ دی ۱۳۸۸

گه‌تالژى

با يه حالت غريبانه و آشنايى گفت: «از صب تو دلم رخت مى‌شورن، گفتم حُكمن يه اتفاقى افتاده، دلم رضا نمى‌داد بذارم بره.»
[بعضى به راحتى تنها با يك ديالوگ ساده حال و هواى قديم را زنده مى‌كنند. اشك توى چشم مادر بزرگم حلقه زده‌بود. مطمئنم حلقه زده‌بود. حاضرم قسم بخورم حلقه زده‌بود.]

۲۷ آذر ۱۳۸۸

عقده

به ابولفرض از خدا نترسى برى جلوش وايسى دودفه آروم بزنى به لپش و يواش در گوشش بگى : «جمش كن ان‌فرنگى»
موسيو اون كت گرون‌قيمتشو با اون شلوار لى‌اش كه همه‌كسى‌ هم نمى‌دونه از اينا از كجا بايد خريد با اون كفش كلاركش كنتراست كرده مى‌خواد ايستگاه بعدى هم پياده بشه جورى كه دستشم از جيبش درنياره بگيره به ميله كه لااقل قطار ترمز كرد به كسى تنه نزنه، حالا اين يكى دستش كه يكى از اين كيف‌چرم‌اصلا گرفته هيچى.
بعد كه قطار ترمز مى‌زنه شونه‌اش مى‌خوره زير چونه‌ى آدم و خودش از همه بيشتر ضايع مى‌شه؛ يعنى اون‌وقته كه بايد بش بگى: «ديدى حالا گُ‌ى زيادى مى‌خورى؟»

پورياى ولى

معرفت درّ گرانى‌است به هر كس ندهندش
پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش

از جام بلند شدم خانومه بشينه، نمى‌نشست. اصرار كردم گفت ايستگاه بعد پياده مى‌شه. دوتا خوابوندم تو گوش خودم، نشست. ايستگاه بعد هم پياده شد. اعصاب ندارما.

۲۱ آذر ۱۳۸۸

در و ديوار اين سينه همى درّد ز انبوهى

يه متلكى بود وقتى خانوم سينه‌شون كمى درشت‌تر از حد متداول بود - ما كه نه - اهل ذوق مى‌گفتن: «پرس زياد مى‌ره» يا مى‌گفتن: «شربت سينه زياد مى‌خوره‌ها.»

۰۹ آذر ۱۳۸۸

همون «دست به سينه»ى معروف ولى كف دست رو به بالا

پريروز عيد قربان تلويزيون يه تله‌فيلمى گذاشته بود كه مثلا قرار بود طنز باشه - اتفاقى ديدم ها؛ داشتم مى‌رفتم دستشويى سر راه يه تيكه‌شو ديدم. - بعدش سعيد آقاخانى مى‌خواست يه گوسفندى رو توى پاركينگ مجتمع آپارتمانى قربونى كنه و همسايه‌ها جمع شده‌بودن و اعتراض مى‌كردن و مخالف بودن و فقط يكى از همسايه‌ها موافق بود - اون مرده تپله كه تو شب‌هاى برره شعر مى‌خوند و آخرش مى‌گفت خوب بيــــد - خلاصه دفاع مى‌كرد كه اشكال نداره مى‌تونه اينجا قربونى كنه، بعد در گوشى به يارو گفت به شرطى كه اوناشو بدى به من. اولش مى‌گفتى نه بابا منظورش اون نيست. بعد ديگه گير داده‌بود و هى‌از يارو دفاع مى‌كرد و در گوشى مى‌گفت فقط تو اونارو بده به من، بعد هى دوتا دستاشو به حالتى نشون مى‌داد كه شبيه بيضه‌ى گوسفند بشه و هى مى‌گفت قول بده اون دوتا رو بدى به من، آخرش سعيد آقاخانيه قاطى كرد گفت: «اى بابا كشتى مارو تو هم، بابا اصن من اون دوتا رو كه مى ‌بينم كلن ياد قيافه‌ى تو مى‌افتم. ول كن ديگه.» خلاصه كركره‌اى بود ديگه. ولى آقا قبول داريد طنزمونم بن‌كل شده لودگى‌ها. واقعا جوانان چرا؟ اه اه اه.

۰۷ آذر ۱۳۸۸

جيرجيرجير، چه‌چه‌چه‌، سلام

روى صندلى هم نه، نشسته بود گوشه‌ى واگن روى زمين و يه كاغذ دستش گرفته بود و مى‌خوند؛ توى دلش نمى‌خوند ولى مواظب بود كسى نپادش، ولى من كه چاكرتيم ديگه، مگه سوژه از دست حاجيت مى‌تونه كه بپره؟ آره ديگه، همه‌اش حس مهربانانه مى‌گرفت و كاغذو نگاه مى‌كرد و مى‌گفت: «سلامى چو بوى‌ خوش آشنايى سلامى به گرمى آفتاب به نرمى ابر» البته من اينا رو لب خونى مى‌كردم؛ خيلى بايد تيز باشى كه وقتى مى‌خواد مث بچه‌زرنگا آمار بگيره كه كسى نپادش آنى چشاتو بدزدى، چاكرتيم ديگه.
آخرش كيفشو باز كرد تا كاغذه رو بذاره لاى يه جزوه. روى جزوه نوشته‌بود:«آموزشگاه گويندگى چكاوك»

۰۳ آذر ۱۳۸۸

باربندنوشت‌ها

روزگارم بر خلاف آرزوهايم گذشت.
DAKHIL YA FARESOLHEJAZ

۰۲ آذر ۱۳۸۸

كشور پهناور

همه روسرى‌هايشان را برداشتند. به طور واضحى مى‌شد فهميد كه حالا ديگر وارد خارج شده‌ايم.

۲۹ آبان ۱۳۸۸

الف ب پ

از سرگرمى‌هاى طاقت‌فرسا و جان‌كاهم جدول‌حل‌كردن بود. توضيح مى‌دهم چرا. وقتى دوحرف اول كلمه‌اى پيدا مى‌شد، يك «فرهنگ فارسى عميد داشتيم» كه در بيشتر موارد نجات‌بخش بود؛ سريع مشكل را حل مى‌كرد. اما زجر و مصيبت زمانى بود كه تنها يك حرف از اول كلمه پيدا شده‌بود.

۲۶ آبان ۱۳۸۸

بخشكى شانس

توى مجلس ختم يه شخصى كه يه طى زندگيش يه معلم محبوب، موفق و بزرگ بود و مرگ او به نوعى يه ضايعه‌ى علمى‌فرهنگى محسوب مى‌شد اعلام شد كه «او يك معلم آزاد بود؛ هيچگاه در هيچ سازمانى و اداره‌اى استخدام نشد. او دفترچه‌ى بيمه‌ى بازنشستگى نداشت.» مجلس ختم او پر شده بود از شاگرداى او و كلى آدم فرهيخته كه از مرگش واقعا ناراحت بودند.
ازون روز حالم گرفته‌اس كه منِ قهرمان، منِ جاودان، منِ محبوبِ اسطوره چرا به ذهنم نرسيد كه هيچ‌جا بيمه نكنم خودمو؛ مى‌خوام برم دفترچه بيمه‌مو آتيش بزنم. ولى بعدش مى‌گم اينم واسه موندن بر بلنداى تاريخ ديگه فايده نداره. هركارى هست كه فقط به من مياد يكى سريع مى‌دوه خزش مى‌كنه.

۲۱ آبان ۱۳۸۸

نافرمانى مدنى

بياين در اعتراض به خدمات‌دهى بد مترو، اونجايى كه نوشته «در صورت بروز هرگونه مشكل با فشار دادن دگمه‌ى قرمز با راهبر صحبت نموده و مشكل را اطلاع دهيد» دسته‌جمعى همه با هم تصميم بگيريم يه كار بزرگ كنيم. بياين هر مشكلى رخ داد به راهبر اطلاع ندهيم.

۱۷ آبان ۱۳۸۸

anti-hero

در يك دورانِ گذار كه داشتند يك ضدقهرمان عالى رو تبديل به يك قهرمان لوس مى‌كردند با اضافه كردن افكت‌هايى از اين دست، دل يك ضدقهرمان‌دوست مثل من رو بيشتر به‌ درد مى‌آوردند. مثلن اونجا كه صداى اون مربى مسخره توى پس زمينه‌ى تصاوير كارتونى طنين‌افكن مى‌شد: «كاكرو تو مث يه ببر بى‌دندون شدى»

۱۱ آبان ۱۳۸۸

يك روز پروانه‌اى

اَه اَه اَه يكى تو قطار چسيده بود؛ ينى چگال ها! چشم آدم مى‌سوخت لامصب. فك كن ملت صداشون درومد. ديگه بحثاى پيرامون فرهنگ پايين ما و جهان‌سوميّت و اينا شروع شد. يكى از مسافرا بر اين عقيده بود كه مسافراى اين خط - خط يك، خط قرمزرنگ - چون اكثرن ترمينال جنوب پياده مى‌شن شهرستانى هستن، اينه كه سطح فرهنگ تو اين خط پايين‌تر از خط دوه. يكى كه ساك دستش بود درومد كه: «آقا جون چه ربطى داره بخواى اينجورى حساب كنى مسافراى خط دو هم خيلياشون مال كرجن.» يه آقايى كه روزنامه همشهرى دستش بود سريع از فرصت استفاده كرد و بحثو آورد تو وادى سياست كه: «نه عزيز من، اصن بحثِ اين حرفا نيس، الان دولت با شهردارى تهران لجه. نميذاره قطعات مترو برسه، بودجه مترو رو بهش نمى‌ده، مردمم اينجورى تحت فشار قرار مى‌گيرن.» به نظرم منظورش اين بود وقتى دولت به مردم فشار بياره توى قطارا ضريب چس مى‌ره بالا، يه جورايى مى‌خواست توپو بندازه تو زمين دولت. حالا كارى نداريم ولى من راستشو بخواين به اونى كه ساك دستش بود شك كرده بودم همه‌اش خون خونمو مى‌خورد كه تو نَـمى‌رى كار خودشه. اومد از شهرستانيا دفاع كنه، خودشو پيش من لو داد. هى با خودم مى‌گفتم كاشكى مى‌شد يه جورى با انگشت نگارى‌اى چيزى ثابت كرد كه كى بوده. اون وقت اين يارو رو تو جمع مى‌زدم بور مى‌كردم. ولى وقتى ديدم ترمينال پياده نشد يه كم نظرم عوض شد، گفتم نه، چس چه ربطى به ساك داره. چه خوب كه هيشكى فكر آدمو نمى‌فهمه. وگرنه من به عنوان يه آدمى كه خيلى زود پيش‌داورى مى‌كنه توى جمع شناخته مى‌شدم. وقتى پياده شدم تا دقايقى روى بهبود افكارم و نحوه‌ى قضاوتم در مورد آدما داشتم كار مى‌كردم. وارد هواى آزاد شدم، نفس عميقى كشيدم، چشممو بستم، گفتم متشكرم.