ادمينـِـستور
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
منِ گنجشكِ معصوم
هيچوقت گوشى بلوتوثدار نداشتهام و هيچوقت از اين بابت احساس نكردم از چيزى عقبم، تا به امروز، [از خودم شرمم باد كه با اينهمه ادعاى تيزى و بزى، تازه حالا بايد اينجاى ماجرا باشم.]
توجه كردين اينايى كه موقع سوار شدن به قطار هميشه جاشون فقط واگن دومى يا يكى مونده به آخرى اونم منتها اليه سمت چسبيده به خانوماست؟ اونم عدل چسبيده به اون در نصفههه كه مابين خانوما و آقايونه؟ اونم چى؟ زرتى تا سوار مىشن گوشيشون از جيبشون خارج مىشه و فرت و فرت به خيال باطلِ من، اسمس بازى مىكنن؟ اى دل غافل! [دستم مشت شده و انگشت به دندان مىگزم و به افق نگاه مىكنم.]
توجه كردين اينايى كه موقع سوار شدن به قطار هميشه جاشون فقط واگن دومى يا يكى مونده به آخرى اونم منتها اليه سمت چسبيده به خانوماست؟ اونم عدل چسبيده به اون در نصفههه كه مابين خانوما و آقايونه؟ اونم چى؟ زرتى تا سوار مىشن گوشيشون از جيبشون خارج مىشه و فرت و فرت به خيال باطلِ من، اسمس بازى مىكنن؟ اى دل غافل! [دستم مشت شده و انگشت به دندان مىگزم و به افق نگاه مىكنم.]
۰۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
۳۱ فروردین ۱۳۸۹
سقط من عينى
امروز توى تاكسى آقايى كه بغلدستم نشسته بود يه هزارى نو از جيبش درآورد، سر صبر و با خيال راحت با رواننويس سبز پررو پررو، روى اسكناس نوشت چى؟ نوشت يا حجتابن الحسن ريشهى ظلمو بكن. بعدشم پولو داد به راننده. هرچىهم خوشتيپ و خوشبو و خوشلباس بود ولى از چشمم افتاد.
پريروز يه صحنه ديدم، حسابى به ايرانى بودن خودم باليدم. يه جوون ازون مومناش، تو يه چشم به هم زدن مثل برق و باد رو ديوار يكى از ساختمانهاى امنيتى با اسپرى مشكى نوشت چى؟ نوشت مرگ بر ضد ولايت فقيه، بعدش دوباره مثل برق و باد غيبش زد طورى كه فلكم به گرد پاش نمىرسيد. جسارتش، شجاعتش مقهورم كرده بود، خون زير رگام ذوق ذوق مىكرد، نمىدونيد حس غرور و افتخار وقتى ناب باشه چه لذتى داره.
پريروز يه صحنه ديدم، حسابى به ايرانى بودن خودم باليدم. يه جوون ازون مومناش، تو يه چشم به هم زدن مثل برق و باد رو ديوار يكى از ساختمانهاى امنيتى با اسپرى مشكى نوشت چى؟ نوشت مرگ بر ضد ولايت فقيه، بعدش دوباره مثل برق و باد غيبش زد طورى كه فلكم به گرد پاش نمىرسيد. جسارتش، شجاعتش مقهورم كرده بود، خون زير رگام ذوق ذوق مىكرد، نمىدونيد حس غرور و افتخار وقتى ناب باشه چه لذتى داره.
۳۰ فروردین ۱۳۸۹
۱۸ فروردین ۱۳۸۹
موشكافانه و تميز
دو گروه از تحليلگرها هستن كه من هميشه به مهارت اونها دستمريزاد گفتم، تحسينشون هم كردم؛ چراكه نشون دادن شيرازهى كلام تو دستشونه چهجورى. دستهاى هستن كه براى سادهتر كردن مسائل، سطح بحث رو از فضاى آكادميك به فضاى قابل فهمتر براى افراد معمولى تنزل مىدن؛ مثلا:
«همهى xها رو مىبريم يهطرف تساوى همهى yها رو هم يهطرف ديگه. شما اصلا كارى نداشته باشين اسم اينا x يا y هست، اصلا اسمشو بذار حسن بذار هويج.»
گروه دوم هم دقيقا از تبحرى از جنس دستهى قبل برخوردارن، با اين تفاوت كه جريان تغيير سطح مباحث در اين گروه عكس حالت قبله؛ يعنى براى اينكه تحصيلكردهها و افراد متخصص هم جذب بحث بشن، تحليلگرِ ما در اينجا جنس كلمات رو كاملا تخصصى مىكنه و بايد بگم من يكى رو كه هميشه تونسته بهعنوان شنونده شكار كنه. توجه كنيد:
«در نظر بگيريد فلان آقا عقيدهى خاص خودشو داره، يكى هست كه باهاش مخالفه؛ اصلا بذاريد اينجورى بگم، آقاى x يه عقيدهاى داره آقاى y باهاش مخالفه. خوب؟»
«همهى xها رو مىبريم يهطرف تساوى همهى yها رو هم يهطرف ديگه. شما اصلا كارى نداشته باشين اسم اينا x يا y هست، اصلا اسمشو بذار حسن بذار هويج.»
گروه دوم هم دقيقا از تبحرى از جنس دستهى قبل برخوردارن، با اين تفاوت كه جريان تغيير سطح مباحث در اين گروه عكس حالت قبله؛ يعنى براى اينكه تحصيلكردهها و افراد متخصص هم جذب بحث بشن، تحليلگرِ ما در اينجا جنس كلمات رو كاملا تخصصى مىكنه و بايد بگم من يكى رو كه هميشه تونسته بهعنوان شنونده شكار كنه. توجه كنيد:
«در نظر بگيريد فلان آقا عقيدهى خاص خودشو داره، يكى هست كه باهاش مخالفه؛ اصلا بذاريد اينجورى بگم، آقاى x يه عقيدهاى داره آقاى y باهاش مخالفه. خوب؟»
۱۶ فروردین ۱۳۸۹
شوخطبع فاميل
[يك دستش چاى يك دستش قند، قندو مىزنه توى چاى]
- آقا حميدرضا! بالاخره ما نفهميديم تو حميدى يا رضايى.
[بلند مىخنده، هنگام خنديدن شكمش هى مىپره بالا.]
- آقا حميدرضا! بالاخره ما نفهميديم تو حميدى يا رضايى.
[بلند مىخنده، هنگام خنديدن شكمش هى مىپره بالا.]
۱۱ فروردین ۱۳۸۹
دستها در دست هم
امروز ما دراين مكان جمع شدهايم تا مسافرتهاى نوروزى را مسخره كنيم؛ در اينجا جمع شدهايم تا انبوه چادرهاى مسافرتى را در كنار بلوارهاى كمربندى شهرها به باد استهزا گرفته، به ترافيك پرايد و آردى و روآ (با پلاكهايى از سراسر ايران و عمدتا مدل نيمه دوم اسفند سال گذشته) در ورودى شهرهاى بزرگ از ته دل بخنديم؛ مىخواهيم كارى كنيم كه طراحان «ستاد اسكان نوروزى» حسابى خيت شوند. به احترام اين هدف بلند همه با هم به پا مىخيزيم و يك دقيقه هو مىكنيم.
۲۱ اسفند ۱۳۸۸
۱۱ اسفند ۱۳۸۸
و بدينسان
نيسان آبى رنگ بود؛ نوشته بود: «مزينان، مهد علم در دل كوير». به رانندهى تاكسى گفتم بزن بغل؛ پياده شدم؛ كنار اتوبان به سجده افتادم و همانجا شهادتين گفتم.
۰۸ اسفند ۱۳۸۸
Competition
صاحب رستوران دوتا كارگر نوجوان را دارد نصيحت مىكند كه من مىخواهم شما دوتا در كار با هم رقابت كنيد تا پيشرفت كنيد. من صدا مىزنم: «ببخشيد آقا»، تا بگويم برايم نان بياورند. دوتايى بهسمت ميز من مىدوند و بالاى سرم مىايستند. وجدانم اجازه نمىدهد به چشم يكىشان فقط نگاه كنم و حرفم را بزنم.
۰۵ اسفند ۱۳۸۸
جلل المخلوق
به جدّ عرض مىكنم كه سر اين موضوع گيج و حيران بودم: اين موجود كه كاملا سياه و سفيد است چرا همهاش بهش مىگويند گوريل بنفش؟
۰۱ اسفند ۱۳۸۸
۲۷ بهمن ۱۳۸۸
۱۷ بهمن ۱۳۸۸
Ergonomics
امروزه جهشهاى فناورى باعث منسوخ شدن بسيارى از مظاهر قديمى تكنولوژى شدهاست؛ اما بعض از روشها را هنوز نتوانسته است كه از ميدان بهدر كند. به عنوان مثال سوال مىكنم، آيا كشيدن جوراب روى شلوار بهلحاظ راحتى حركت در فوتبال تاثير مثبتى دارد؟ از آن رو مىپرسم كه گزارشهايى دريافت شده مبنى بر اينكه هنوز هم كه هنوز است در مدارس، دانشآموزان زنگهاى ورزش از اين متد بهره مىگيرند.
۱۴ بهمن ۱۳۸۸
اشتراک در:
پستها (Atom)