۳۱ فروردین ۱۳۹۱

هنوز سي سالم نشده. دقيقا بيست روز مونده. واقعا دوست ندارم پير بشم. امروز متوجه شدم «ف» رو كم كم دارم «پ» مى‌گم. خواستم تاكسى سوار بشم صدا زدم «هپت تير». يخ كردم!

۰۴ اسفند ۱۳۹۰

خانوما! توجه بفرمايين سليقه‌ها فرق مى‌كنه ها. من هميشه گفته‌م، اصلا ما در روايات هم داريم، مثلا آقايى دوست داره رون شما تپل باشه همچين گوشت يا ممه‌ قشنگ تو دست بياد پر كنه دستو، يا آقا دوست داره خانوم نقلى‌ باشه مث جوجه شما رو بلند كنه بندازه رو تخت. لذا عنايت بفرماييد تو اين زمينه سليقه‌هاى همسر رو حتما و موكدا عرض مى‌كنم كه بشناسيد.

(حاج‌آقا دهنوى به زودى در برنامه گلبرگ)

۲۳ دی ۱۳۹۰

انباردارا ارزن آمد گندم گونى نخود آمد ماش فرستاديم كه برنج آمد.


خوب حالا يعنى چه؟ قضيه از چه قرار است؟ خوب گوش كنيد. اگر هم بلديد گوش كنيد ضرر ندارد. آقا شما تخته اين‌طرفه. همانطور كه بارها و بارها شنيده‌ايد و مى‌دانيد آن ايام كه مردم تلويزيون نداشتند شب‌نشينى‌ها به گلخند و گلواژه سپرى مى شد. مى‌نشستند قيد كرسى و براى‌هم متل مى‌گفتند و شعر مى‌خواندند و هنرنمايى مى‌كردند. اين جمله‌ى بالا هم احتمالا يادگارى همان دوران است؛ كه از قضا بنده هم اولين بار دور قيد كرسى در يك شب‌نشينى بدون نور لامپ و برق و زير نور چراغ‌ تورى و چراغ موشى آن‌را ديدم و شنيدم. يك عمويى داشتيم – كماكان داريمش- انبانى‌ از جوك و متل و لطيفه و حكايت‌هاى نغز بود. سالى به دوازده ماه در روستاى پدريشان كه مى‌شد خانه‌ى پدربزرگ ما، دور قيد كرسى جمع بوديم و اين عمو گل مى‌كرد و شكوفه مى‌داد و هنر نماييش آغاز مى‌شد. البته نه اينكه روى دستش راه برود يا از توى حلقه آتيش بپرد. مثلا يك چيزى مثل اين جمله مى‌نوشت و ملت را مى‌گذاشت با خرج خودشان و بدون ماليات و بيمه و ... سركار. حالا داستان اين جمله چيست:


انباردارا: اي انباردار؛ ارزن آمد: اگر زنى‌ آمد؛ گندم گونى: كه گندم گون بود؛ نخود آمد: خودش نيامده؛ ماش فرستاديم: ما او را فرستاديم؛ گندمش ده: به او گندم بده؛ كه برنج آمد: كه با رنج و مشقت آمده.


به دفعات پيش آمده بود كه اين را روي برگه مى‌نوشت و مى‌داد به بچه‌ها تا بخوانند و بفهمند چه مى‌گويد. كه البته من كه معنى‌اش را مى‌دانستم با لبخندى نيش‌دار –يك‌طرفه به طورى كه فقط يك سمت لبم به سمت گوشم زاويه مى‌گرفت- به كودكان و نوجوانانى‌ كه كاغذ را دست به دست مى‌كردند و با كلمات كلنجار مى‌رفتند مثل علامه‌ى دهرى اندر چارپايان مى‌نگريستم و بادى به غبغبم هم بود. شايد پيش آمده‌بود پشت پلكى هم نازك كرده‌باشم با يك «هه!» ملايم همراه پوزخند –خيلى ملايم حالتى شبيه سكسكه‌ى ضعيف- (اگر سعى داريد همين الان مجسم كنيد و اجرا كنيد لبخند يك‌طرفه فراموش نشود)


حالا چه شد ياد انباردار و قيد كرسى افتادم، به خاطر اين شعر بود:


زان خال چون عدس من تنها نخود برنجم كو آن كسى كه چون ماش مايل به‌ آن عدس نيست (1)


كه البته مستحضر هستيد كه نخود و برنج و ماش در اينجا «نه خود» و «به رنج» و «ما + ضمير متصل ش» هستند كه شاعر بين آنها و عدس خواسته تناسب برقرار كند.


-----------------------


1- شعر و شاعران- محمد حقوقى- ص 374

۱۰ آذر ۱۳۹۰

گذشته از همه‌ى اين حرفا معنى و مفهوم «اُن شأن طلبگى» رو هم فهميديم.

۰۱ آبان ۱۳۹۰

يه عمو دارم اسمش عموعلى‌حسنه. البته اسمش على‌حسنه ما بهش مى‌گيم عموعليــَسن. بداخلاق و اُنقه. پر واضحه كه اونايى كه عموعليــسن عموشون نيست قبل اسمش عمو نمى‌ذارن ولى خوب چون سنش بالاست، عموى بزرگه و خوب كله‌ش هم كچله با اسم خالى ‌هم كسى صداش نمى‌زنه. مثلا فرض كنيد يكى‌از اقوام داد بزنه عليــسن! ضايع‌س ديگه درسته؟ البته زنش همينجورى‌ صداش مى‌زنه جورى كه انگار همينم زيادشه. حالا حدس بزنيد شوهرعمه‌هايى كه سنشون ازش كمتره چى صداش مى زنن؟ مشـَل‌يـَسن. اولين بارى كه اين اصطلاح رو شنيدم ياد مش‌غلام‌حسين افتادم. شوهر عمه‌ى بزرگمه البته اونايى كه مش گذاشتن اول اسامى به پرستيژشون نمى‌خوره صداش مى‌زنن اوساغلامـُ‌سين. چون قديما يه برهه‌اى بنا بوده يا حالا دستش به ماله و ملات بوده يا هرچى. يه شوهرعمه دارم اسمش آقاى صادق‌پوره چون از وقتى فاميل چش وا كردن اين بابا كارمند بوده. اصلا توى ‌ذهن منم از وقتى بچه بودم تا حالا اين يه سر و گردن از بقيه آدم‌حسابى‌تر بود كه اول اسمش آقا داشت و بعد از آقا هم فاميليش مي‌اومد. يه شوهر عمه دارم اسمش محمده ولى نمى‌دونم چرا از بچگى گذاشتن دهن ما بهش بگيم دايميرزا البته دليلش معلومه، چون پسر دايى بابامه و براى ما بچه‌هاى نسل بعد مى‌شه دايى ديگه مثلا. ولى وقتى بچه بودم عمه‌م كه زنش مى‌شه وقتى صداش مى‌زد ميـــزا يه جورى مى‌شدم. حس مى‌كردم عمه‌م داره اساعه‌ى ادب مى‌كنه. باور كنيد جدى مى‌گم.

۲۵ شهریور ۱۳۹۰

نه قرمز نه آبى فقط زرد قنارى

۲۰ شهریور ۱۳۹۰

دم ورود به كوچه‌ى طرح، نصفه پيچيده نصفه نپچيده، مثل طوفان از ماشين مى‌پره پايين يه برگه آچار تا كرده‌ى چسب خورده‌ى آماده مى‌چسبونه به پلاك عقبش و مى‌پره گازشو مى‌گيره مى‌ره تو كوچه. رو شيشه عقب ماشينو مى‌خونم نوشته «درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود.» فكر مى‌كنم آخه درد اين چجورى مى‌تونه مداوا بشه؟

۱۷ شهریور ۱۳۹۰

عاشق سيفون دستشويى مونم. سروصدا مى‌كنه سروصدا ها! يعني دو دقيقه تمام آلودگى صوتى ايجاد مى‌كنه. واقعا آرامش يه چيز ديگه‌س.

۱۸ مرداد ۱۳۹۰

توى كلوب يكى با اين اسم منو اد كرده: «دخمل مهلبون»
هيچ توضيحى‌ نمى‌دم، فقط خودتون وقت بذاريد، بريد، جستجوش كنيد و از خوندن اين پروفايل بى‌نصيب نمونيد.

۱۷ مرداد ۱۳۹۰

اف اف رو برمى‌دارم؛ هى صدا مى‌زنم كيه؟ بله؟ بفرماييد. چند نفر ديگه هم از طبقات ديگه هى كيه كيه مى‌كنن. دريغ از جوابى. يكى زنگ همه رو زده و در رفته. اف اف رو مى‌ذارم سر جاش و مى‌شينم و دوباره كتابو دستم مى‌گيرم. دوباره صداى زنگ. بلند مى‌شم. آها نه!!! صداى زنگ از توى‌ فيلم تلويزيون مياد. دفعه قبل هم همين لعنتى بود. بيخودى و براى‌ هيچكس روشنه و فقط به درد خاموش كردن مى‌خوره. توى همه‌ى خونه‌هاى اين ساختمون هم روشنش كردن كه فقط يه صدايى‌ توى خونه باشه حتى‌اگه شده صداى يه زنگ فرارى.

۱۲ مرداد ۱۳۹۰

توى خوابهايى كه مى‌بينيم نه‌تنها ساختارهاى منطقى زمان و مكان به‌هم مى‌ريزه كه گاهى هنجارهاى گفتگو هم زير و رو مى‌شن. مثلا ديشب تو خواب با نوه‌عموى بابام كه توى عمرم كلا دوبار بيشتر نديدمش خونوادگى با هم داشتيم مى‌رفتيم يه امام‌زاده‌اى. بعد من به نوه‌عموئه گفتم: «خانومتو دارى ميارى امام‌زاده اگه پريوده بهش بگو داخل نياد.» با يه حالت مسئوليت‌پذيرانه‌اى هم گفتم ها. بعد نوه‌عموئه جواب داد:«نه بابا خودش حاليشه اين چيزا رو رعايت مى‌كنه.» اونم با يه حالتى گفت كه انگار ممنونه ازينكه مواظب بودم و يادآورى كردم، دستشم زد رو شونه‌ام به نشونه تشكر؛ انگار مثلا بهش گفتم بپا در عقب بازه، يا مثلا گفتم لاستيكت كم‌باده خيلى سرعت نرو خطر داره، اونم دستى مى‌زنه به شونه‌مو مى‌گه نه حاجى حواسم هست؛ دقيقا تو همين استايل.