۱۶ مرداد ۱۳۹۳

مهم‌ترین چیز در زندگی چیست؟

مهم‌ترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سؤال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می‌میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها این سؤال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم‌ها.
     ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد -آیا چیزی می‌ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می‌گویند بلی. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت‌اند. ولی -از این‌ها که بگذریم - یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و اینجا چه می‌کنیم.
     علاقه به این‌که بدانیم ما کی هستیم امری تصادفی چون جمع کردن تمبر نیست. جوینده این مطلب در بحثی شرکت می‌کند که با پیدایش بشر بر کره زمین آغاز شد و هنوز ادامه دارد. این که جهان، زمین و حیات چگونه وجود یافت، موضوعی است که بس مهم‌تر بزرگتر از این است که چه کسی در بازی‌های المپیک پیشین بیش از همه مدال برد.
     بهترین راه نزدیک‌شدن به فلسفه پرسیدن یکی از چند پرسش فلسفی است.
     جهان چگونه به‌وجود آمد؟ آیا در پس آنچه روی می‌دهد اراده یا مقصودی نهان است؟ آیا پس از مرگ حیات هست؟ این مسائل را چگونه می‌توان پاسخ داد؟ و مهم‌تراز همه این‌که چگونه باید زیست؟
     جستجوی فیلسوفان برای حقیقت بی‌شباهت به داستان‌های جنایی نیست. بعضی فکر می‌کنند فلان‌کس قاتل است، دیگران این یا آن را مسئول می‌دانند. پلیس گاه موفق به کشف حقیقت می‌شود. ولی گاهی نیز، با وجود آنکه جواب مسئله جایی نهان است، به اصل قضیه پی نمی‌برد. پس اگر هم پاسخ مطلب دشوار باشد پاسخی احتمالا هست، و پاسخ درست احتمالا یکی است. یا نوعی هستی پس از مرگ هست یا نیست.
     بسیاری از معماهای کهن را علم تاکنون پاسخ گفته‌است. روزگاری هیچ‌کس نمی‌دانست پشت تاریک ماه چه شکلی است. این را با بحث و جدل نمی‌شد حل کرد، و هرکسی تصوری از آن داشت. ولی امروزه دقیقا می‌دانیم سمت تاریک ماه چه شکل است و احدی دیگر به آدم‌های کره ماه یا اینکه ماه از «پنیر» است باور ندارد.
     یک فیلسوف یونانی که بیش از دوهزار سال پیش می‌زیست معتقد بود فلسفه در نتیجه شگفتی و کنجکاوی انسان پدید آمد. حیات برای بشر چنان حیرت‌انگیز بود که پرسش‌های فلسفی به‌خودی خود مطرح شد.
     درست مانند هنگامی که تردستی شعبده بازی را می‌نگریم. نمی‌دانیم این کارها را چگونه می‌کند. پس می‌پرسیم: چطور توانست از دو دستمال ابریشمی سفید خرگوشی زنده درآورد؟ شعبده‌باز کلاه را نشان تماشاگران می‌دهد، کاملا تهی‌ است، ولی ناگهان خرگوشی از آن بیرون می‌جهد. بسیاری از آدم‌ها به جهان با دیده تعجب و ناباوری هم‌سان می‌نگرند
     در مورد خرگوش خوب می‌دانیم که شعبده باز به ما حقه زده‌ است و دلمان می‌خواهد بفهمیم این کار را چگونه می‌کند. ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت است. می‌دانیم که جهان چشم‌بندی و نیرنگ نیست، چون خودمان در آنیم. بخشی از آنیم. در واقع ما خود خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه درمی‌آید. تفاوت ما و خرگوش سفید تنها این است که خرگوش نمی‌داند در ترفند شعبده‌باز شرکت دارد، ولی ما می‌دانیم در چیزی مرموز شرکت داریم و می‌خواهیم از سازوکار آن سردرآوریم .

دنیای سوفی، داستانی درباره تاریخ فلسفه - یوستین گُردِر - ترجمه حسن کامشاد - - انتشارات نیلوفر

۰۳ آذر ۱۳۹۲

یاد ایام

یه همسایه داشتیم پسراش کفترباز بودن. انگل محل ینی! چندتا حیاط اونورتر از ما میشستن. نفرتی داشتم ازینا. بدم می‌اومد ازشون. ولی خوب به‌خاطر جبر جغرافیایی و اینا گاهی باهاشون هم‌بازی هم می‌شدیم، تیله‌بازای قهاری بودن؛ به‌عینه توی پیشونی‌نوشتشون خلاف و زندان از دور پیدا بود. گاهی گپی هم می‌زدیم. خلاصه؛ ما یه مرغ نازی داشتیم که تخمی بود -منظور تخم‌گذار-. مرغمو دوست داشتم. اونقدر که با مرغم مأنوس بودم الان با لپ‌تاپم نیستم. خلاصه زد و یه روز دیدیم مرغ ما نیست. گذشت تا خبر رسید دست ایناست. اسم یکیشون مجتبی بود یکیشون روح‌الله. شبش جمع شدیم رفتیم دم خونه‌شون که مرغ ما دست شماست. از ما اصرار و ازونا انکار که مرغ شما دست ما نیست و یه مرغی داریم خودمون تازه خریدیمش. باباشون توی کمربندی چوب فروش بود؛ می‌گفت خودم از کمربندی خریدم براشون. خلاصه باباهه گفت برو مرغو بیار ببینن مال خودته برن. من قبلش گفتم روی سر مرغ من یه جاش خیلی کم کچل شده خودم می‌تونم پیداش کنم، اگه مرغ من بود چی؟ باباهه دید حیثیتیه گفت برو مرغو بیار؛ مرغو آوردن و کچلیشو نشون دادیم و پسره زد زیر گریه؛ باباش دید اوضاع بی‌ریخته شروع کرد بدوبیراه به اونی که می‌گفت مرغو توی کمربندی ازش خریده که یارو چرا اومده مرغ شما رو دزدیده اومده فروخته به من. خلاصه گیر داده بود فردا بیاین اونجا من یقه‌شو می‌گیرم میارم پیش شما و از این حرفا. ما هم گفتیم نمی‌خواد؛ خودت برو حسابشو برس فقط مرغ ما رو بده پولتم از یارو پس بگیر. یادش بخیر مرغمو از قالتاقای محل پس گرفتم. کار بزرگی بود. آره.

۱۹ آبان ۱۳۹۲

و اما واقعیت

عیال دانشگاه هستند. دیر وقت می‌رسند. دوست ندارم شام حاضری بخوریم. ذوق درست کردن ماهی‌ای که دیروز خریده بودم در من می‌لولد. تا حالا البته این کار را نکرده‌ام. دوساعت تمام کتاب مستطاب آشپزی را زاغ می‌زنم با قلبی آکنده از علاقه. خودم را در انواع هنرهایی که بهشان دست هم نزده‌ام صاحب سبک می‌دانم. امشب خیلی پر‌انرژی‌ام برای خوردن دست‌پخت خودم. آرد سفید، آرد سوخاری، زرده و سفیده‌ی تخم مرغ، آب پیاز، ادویه فلان و بهمان و بیسار و سس ترش و نمک و فلفل و قس‌علی‌هذا. از همین الان دهانم آب افتاده و اسید معده‌ام دارد ترشح می‌کند. برای آماده کردن تک‌تکشان نیرو و علاقه کافی در من خدا گذاشته الان. خوب! به نام خدا، آرد سفید کجاست؟ پیام می‌فرستم به عیال که: «آرد سفید داریم؟ کجاست؟ می‌خوام ماهی درست کنم.» فورا گوشی زنگ می‌خورد و دستورات شروع می شود:
- یه بسته آرد سوخاری توی یخچال هست دوسه‌تا قاشقشو بریز کف دیس چندتا تیکه ماهی توش بغلتون ولش کن تا من بیام چندتا قاشق آبلیمو هم بریز روش کاری دیگه نکن تا خودم بیام.
- ببین اینجا نوشته آب پیاز...
- نه نه لازم نیست اصلا.
- آخه خوشمزه می‌شه. پیاز بوی زهمشو..
- همین کاری که می‌گم بکن. بوی زهم نداره گوش کن بهم.
- تخم مرغ و اینا هم نمی‌خواد؟
- تو فقط همین کاری که می‌گم بکن.
- باشه (تمام برنامه‌ها عوض می‌شود، توهم‌ها برطرف و ذائقه اصلاح می‌شود، همچنین اسید معده و آب دهان تکلیفشان مشخص می‌شود.) ... پس همین دیگه؟
- آره. کاری نداری؟
- نه قربانت.
- خدافظ.
- خدافظ.
کتاب مستطاب آشپزی را جمع می‌کنم می‌گذارم توی قفسه کتاب‌.

۱۲ مهر ۱۳۹۲

هل من مخاطب؟

فاصله‌ام با اینجا زیاد شد. دور شده‌ام از وبلاگم. پست قبلی نه، قبل از آن چند روز قبل از سی سالگی‌ام بود؛ اما الان بیشتر از چهار ماه است که سی‌و‌یک را رد کرده‌ام. نه که سوژه نباشد. شاید تب وبلاگ نویسی‌ای که من هم به تبع وبلاگ‌خوانی‌های شدید آن روزها وارد جریانش شدم الان خوابیده باشد. قبول کنید کمتر شده. به طرزی غم‌انگیز در جریانات 88 و مدتی بعد از آن اوج گرفت و باز رو به سرازیری گذاشت. بگذریم. به هرحال دلم برای اینجا و شما تنگ شده. هرچند راستش هیچ‌وقت برآوردی از شما مخاطبان عزیزم پیدا نکردم. کاش دوباره یکی هـُـلم بدهد این تو. و صدالبته موجودیت هر اثری -از جمله نوشته‌های من که حتما برای خودشان آثاری هستند، مگرنه؟- زنده به مخاطب است. آیا مخاطبی هست که مرا بخواند؟ 

پ ن:
در عنوان این پست «هل» را می‌توانید به ضم «ه» یا به فتح آن بخوانید. مختارید.

۲۳ دی ۱۳۹۱

- «به اين شيرين‌كام قسم ...» [در حالى كه يه دونه شكلات برداشته بود و داشت با هيجان تكونش مى‌داد]
- [از توى اتاق داد زدم:] «دايى جان اونا شكلات تلخه؛ يعنى اصلا شكر و گلوكز توش نداره»
[بلند شد قهر كرد رفت تا يك‌سال بعدش هم توى مهمونى‌ها تحويل نمى‌گرفت]

۳۱ فروردین ۱۳۹۱

هنوز سي سالم نشده. دقيقا بيست روز مونده. واقعا دوست ندارم پير بشم. امروز متوجه شدم «ف» رو كم كم دارم «پ» مى‌گم. خواستم تاكسى سوار بشم صدا زدم «هپت تير». يخ كردم!

۰۴ اسفند ۱۳۹۰

خانوما! توجه بفرمايين سليقه‌ها فرق مى‌كنه ها. من هميشه گفته‌م، اصلا ما در روايات هم داريم، مثلا آقايى دوست داره رون شما تپل باشه همچين گوشت يا ممه‌ قشنگ تو دست بياد پر كنه دستو، يا آقا دوست داره خانوم نقلى‌ باشه مث جوجه شما رو بلند كنه بندازه رو تخت. لذا عنايت بفرماييد تو اين زمينه سليقه‌هاى همسر رو حتما و موكدا عرض مى‌كنم كه بشناسيد.

(حاج‌آقا دهنوى به زودى در برنامه گلبرگ)

۲۳ دی ۱۳۹۰

انباردارا ارزن آمد گندم گونى نخود آمد ماش فرستاديم كه برنج آمد.


خوب حالا يعنى چه؟ قضيه از چه قرار است؟ خوب گوش كنيد. اگر هم بلديد گوش كنيد ضرر ندارد. آقا شما تخته اين‌طرفه. همانطور كه بارها و بارها شنيده‌ايد و مى‌دانيد آن ايام كه مردم تلويزيون نداشتند شب‌نشينى‌ها به گلخند و گلواژه سپرى مى شد. مى‌نشستند قيد كرسى و براى‌هم متل مى‌گفتند و شعر مى‌خواندند و هنرنمايى مى‌كردند. اين جمله‌ى بالا هم احتمالا يادگارى همان دوران است؛ كه از قضا بنده هم اولين بار دور قيد كرسى در يك شب‌نشينى بدون نور لامپ و برق و زير نور چراغ‌ تورى و چراغ موشى آن‌را ديدم و شنيدم. يك عمويى داشتيم – كماكان داريمش- انبانى‌ از جوك و متل و لطيفه و حكايت‌هاى نغز بود. سالى به دوازده ماه در روستاى پدريشان كه مى‌شد خانه‌ى پدربزرگ ما، دور قيد كرسى جمع بوديم و اين عمو گل مى‌كرد و شكوفه مى‌داد و هنر نماييش آغاز مى‌شد. البته نه اينكه روى دستش راه برود يا از توى حلقه آتيش بپرد. مثلا يك چيزى مثل اين جمله مى‌نوشت و ملت را مى‌گذاشت با خرج خودشان و بدون ماليات و بيمه و ... سركار. حالا داستان اين جمله چيست:


انباردارا: اي انباردار؛ ارزن آمد: اگر زنى‌ آمد؛ گندم گونى: كه گندم گون بود؛ نخود آمد: خودش نيامده؛ ماش فرستاديم: ما او را فرستاديم؛ گندمش ده: به او گندم بده؛ كه برنج آمد: كه با رنج و مشقت آمده.


به دفعات پيش آمده بود كه اين را روي برگه مى‌نوشت و مى‌داد به بچه‌ها تا بخوانند و بفهمند چه مى‌گويد. كه البته من كه معنى‌اش را مى‌دانستم با لبخندى نيش‌دار –يك‌طرفه به طورى كه فقط يك سمت لبم به سمت گوشم زاويه مى‌گرفت- به كودكان و نوجوانانى‌ كه كاغذ را دست به دست مى‌كردند و با كلمات كلنجار مى‌رفتند مثل علامه‌ى دهرى اندر چارپايان مى‌نگريستم و بادى به غبغبم هم بود. شايد پيش آمده‌بود پشت پلكى هم نازك كرده‌باشم با يك «هه!» ملايم همراه پوزخند –خيلى ملايم حالتى شبيه سكسكه‌ى ضعيف- (اگر سعى داريد همين الان مجسم كنيد و اجرا كنيد لبخند يك‌طرفه فراموش نشود)


حالا چه شد ياد انباردار و قيد كرسى افتادم، به خاطر اين شعر بود:


زان خال چون عدس من تنها نخود برنجم كو آن كسى كه چون ماش مايل به‌ آن عدس نيست (1)


كه البته مستحضر هستيد كه نخود و برنج و ماش در اينجا «نه خود» و «به رنج» و «ما + ضمير متصل ش» هستند كه شاعر بين آنها و عدس خواسته تناسب برقرار كند.


-----------------------


1- شعر و شاعران- محمد حقوقى- ص 374

۱۰ آذر ۱۳۹۰

گذشته از همه‌ى اين حرفا معنى و مفهوم «اُن شأن طلبگى» رو هم فهميديم.

۰۱ آبان ۱۳۹۰

يه عمو دارم اسمش عموعلى‌حسنه. البته اسمش على‌حسنه ما بهش مى‌گيم عموعليــَسن. بداخلاق و اُنقه. پر واضحه كه اونايى كه عموعليــسن عموشون نيست قبل اسمش عمو نمى‌ذارن ولى خوب چون سنش بالاست، عموى بزرگه و خوب كله‌ش هم كچله با اسم خالى ‌هم كسى صداش نمى‌زنه. مثلا فرض كنيد يكى‌از اقوام داد بزنه عليــسن! ضايع‌س ديگه درسته؟ البته زنش همينجورى‌ صداش مى‌زنه جورى كه انگار همينم زيادشه. حالا حدس بزنيد شوهرعمه‌هايى كه سنشون ازش كمتره چى صداش مى زنن؟ مشـَل‌يـَسن. اولين بارى كه اين اصطلاح رو شنيدم ياد مش‌غلام‌حسين افتادم. شوهر عمه‌ى بزرگمه البته اونايى كه مش گذاشتن اول اسامى به پرستيژشون نمى‌خوره صداش مى‌زنن اوساغلامـُ‌سين. چون قديما يه برهه‌اى بنا بوده يا حالا دستش به ماله و ملات بوده يا هرچى. يه شوهرعمه دارم اسمش آقاى صادق‌پوره چون از وقتى فاميل چش وا كردن اين بابا كارمند بوده. اصلا توى ‌ذهن منم از وقتى بچه بودم تا حالا اين يه سر و گردن از بقيه آدم‌حسابى‌تر بود كه اول اسمش آقا داشت و بعد از آقا هم فاميليش مي‌اومد. يه شوهر عمه دارم اسمش محمده ولى نمى‌دونم چرا از بچگى گذاشتن دهن ما بهش بگيم دايميرزا البته دليلش معلومه، چون پسر دايى بابامه و براى ما بچه‌هاى نسل بعد مى‌شه دايى ديگه مثلا. ولى وقتى بچه بودم عمه‌م كه زنش مى‌شه وقتى صداش مى‌زد ميـــزا يه جورى مى‌شدم. حس مى‌كردم عمه‌م داره اساعه‌ى ادب مى‌كنه. باور كنيد جدى مى‌گم.

۲۵ شهریور ۱۳۹۰

نه قرمز نه آبى فقط زرد قنارى

۲۰ شهریور ۱۳۹۰

دم ورود به كوچه‌ى طرح، نصفه پيچيده نصفه نپچيده، مثل طوفان از ماشين مى‌پره پايين يه برگه آچار تا كرده‌ى چسب خورده‌ى آماده مى‌چسبونه به پلاك عقبش و مى‌پره گازشو مى‌گيره مى‌ره تو كوچه. رو شيشه عقب ماشينو مى‌خونم نوشته «درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود.» فكر مى‌كنم آخه درد اين چجورى مى‌تونه مداوا بشه؟

۱۷ شهریور ۱۳۹۰

عاشق سيفون دستشويى مونم. سروصدا مى‌كنه سروصدا ها! يعني دو دقيقه تمام آلودگى صوتى ايجاد مى‌كنه. واقعا آرامش يه چيز ديگه‌س.

۱۸ مرداد ۱۳۹۰

توى كلوب يكى با اين اسم منو اد كرده: «دخمل مهلبون»
هيچ توضيحى‌ نمى‌دم، فقط خودتون وقت بذاريد، بريد، جستجوش كنيد و از خوندن اين پروفايل بى‌نصيب نمونيد.