يك دورهاى اين خيلى فكرمو مشغول كردهبود كه كاش يك دايرةالمعارف از اسامى همهى افراد كشور داشتم. بعد مىرفتم آدرس اونايى رو كه اسمشون «اصغر اصغروند» يا «كاظم كاظمنيا» يا يه چيز تو مايههاى «صفدر صفدرى» بود رو پيدا مىكردم، با يه شاخه گل به عيادتشون مىرفتم، اشك توى چشمام حلقه مىزد و اين حس انساندوستانهى كـُـشندهى خودم رو التيام مىدادم.
۳ نظر:
کدوم بخش بیمارستان روانی هستی بیایم عیادتت ؟
تو بیمارستان روزبه می بینمت ...بای ه دسته ی گل تا این حس انسان دوستانه را التیام بخشم
لامصب در آفرینش هم ز یک گوهرند آخر!
ارسال یک نظر