۲۰۰۹/۱۱/۲۰

الف ب پ

از سرگرمى‌هاى طاقت‌فرسا و جان‌كاهم جدول‌حل‌كردن بود. توضيح مى‌دهم چرا. وقتى دوحرف اول كلمه‌اى پيدا مى‌شد، يك «فرهنگ فارسى عميد داشتيم» كه در بيشتر موارد نجات‌بخش بود؛ اما زجر و مصيبت زمانى بود كه تنها يك حرف از اول كلمه پيدا شده‌بود.

۲۰۰۹/۱۱/۱۷

بخشكى شانس

توى مجلس ختم يه شخصى كه يه طى زندگيش يه معلم محبوب، موفق و بزرگ بود و مرگ او به نوعى يه ضايعه‌ى علمى‌فرهنگى محسوب مى‌شد اعلام شد كه «او يك معلم آزاد بود؛ هيچگاه در هيچ سازمانى و اداره‌اى استخدام نشد. او دفترچه‌ى بيمه‌ى بازنشستگى نداشت.» مجلس ختم او پر شده بود از شاگرداى او و كلى آدم فرهيخته كه از مرگش واقعا ناراحت بودند.
ازون روز حالم گرفته‌اس كه منِ قهرمان، منِ جاودان، منِ محبوبِ اسطوره چرا به ذهنم نرسيد كه هيچ‌جا بيمه نكنم خودمو؛ مى‌خوام برم دفترچه بيمه‌مو آتيش بزنم. ولى بعدش مى‌گم اينم واسه موندن بر بلنداى تاريخ ديگه فايده نداره. هركارى هست كه فقط به من مياد يكى سريع مى‌دوه خزش مى‌كنه.

۲۰۰۹/۱۱/۱۲

نافرمانى مدنى

بياين در اعتراض به خدمات‌دهى بد مترو، اونجايى كه نوشته «در صورت بروز هرگونه مشكل با فشار دادن دگمه‌ى قرمز با راهبر صحبت نموده و مشكل را اطلاع دهيد» دسته‌جمعى همه با هم تصميم بگيريم يه كار بزرگ كنيم. بياين هر مشكلى رخ داد به راهبر اطلاع ندهيم.

۲۰۰۹/۱۱/۸

anti-hero

در يك دورانِ گذار كه داشتند يك ضدقهرمان عالى رو تبديل به يك قهرمان لوس مى‌كردند با اضافه كردن افكت‌هايى از اين دست، دل يك ضدقهرمان‌دوست مثل من رو بيشتر به‌ درد مى‌آوردند. مثلن اونجا كه صداى اون مربى مسخره توى پس زمينه‌ى تصاوير كارتونى طنين‌افكن مى‌شد: «كاكرو تو مث يه ببر بى‌دندون شدى»

۲۰۰۹/۱۱/۲

يك روز پروانه‌اى

اَه اَه اَه يكى تو قطار چسيده بود؛ ينى چگال ها! چشم آدم مى‌سوخت لامصب. فك كن ملت صداشون درومد. ديگه بحثاى پيرامون فرهنگ پايين ما و جهان‌سوميّت و اينا شروع شد. يكى از مسافرا بر اين عقيده بود كه مسافراى اين خط - خط يك، خط قرمزرنگ - چون اكثرن ترمينال جنوب پياده مى‌شن شهرستانى هستن، اينه كه سطح فرهنگ تو اين خط پايين‌تر از خط دوه. يكى كه ساك دستش بود درومد كه: «آقا جون چه ربطى داره بخواى اينجورى حساب كنى مسافراى خط دو هم خيلياشون مال كرجن.» يه آقايى كه روزنامه همشهرى دستش بود سريع از فرصت استفاده كرد و بحثو آورد تو وادى سياست كه: «نه عزيز من، اصن بحثِ اين حرفا نيس، الان دولت با شهردارى تهران لجه. نميذاره قطعات مترو برسه، بودجه مترو رو بهش نمى‌ده، مردمم اينجورى تحت فشار قرار مى‌گيرن.» به نظرم منظورش اين بود وقتى دولت به مردم فشار بياره توى قطارا ضريب چس مى‌ره بالا، يه جورايى مى‌خواست توپو بندازه تو زمين دولت. حالا كارى نداريم ولى من راستشو بخواين به اونى كه ساك دستش بود شك كرده بودم همه‌اش خون خونمو مى‌خورد كه تو نَـمى‌رى كار خودشه. اومد از شهرستانيا دفاع كنه، خودشو پيش من لو داد. هى با خودم مى‌گفتم كاشكى مى‌شد يه جورى با انگشت نگارى‌اى چيزى ثابت كرد كه كى بوده. اون وقت اين يارو رو تو جمع مى‌زدم بور مى‌كردم. ولى وقتى ديدم ترمينال پياده نشد يه كم نظرم عوض شد، گفتم نه، چس چه ربطى به ساك داره. چه خوب كه هيشكى فكر آدمو نمى‌فهمه. وگرنه من به عنوان يه آدمى كه خيلى زود پيش‌داورى مى‌كنه توى جمع شناخته مى‌شدم. وقتى پياده شدم تا دقايقى روى بهبود افكارم و نحوه‌ى قضاوتم در مورد آدما داشتم كار مى‌كردم. وارد هواى آزاد شدم، نفس عميقى كشيدم، چشممو بستم، گفتم متشكرم.

۲۰۰۹/۱۰/۲۶

كارگاه‌هاى باشخصيت كنى

ثبت نام آغاز شد
موضوع بحث‌ها:
- ايام جوانى يا جوان ايامى كدام‌يك؟
- بررسى مشكلات جنسى در چارچوب نظام
- جوانان چرا؟
- جوانان چگونه؟
- و ...
جهت ثبت نام به كانتينر بسيج‌، خواهر اصغروند مراجعه نماييد.

۲۰۰۹/۱۰/۲۱

مترو

توى ازدحام قطار همه دارن له مى‌شن و هر چيز هركسى توى چيز ديگر از كس ديگره كه ناگهان من (همچنان‌كه دستمو به ميله‌اى بند نموده‌ام) همه را به خودم مى‌خونم و فرياد مى‌زنم: قولوا لا اله الا الله تفلحوا (همه حيرت‌زده به سمت من برمى‌گردند)، آهاى اى كسانى كه به احمدى‌نژاد راى دادين! حقتونه، بخورين، نوش جونتون، شما لياقتتون همينه و بيشتر از اين نيست و آهاى كسايى كه به موسوى يا كروبى راي دادين! اندكى صبر سحر نزديك است. و اى كسايى كه به رضايى راى دادين! هيچى.

۲۰۰۹/۱۰/۱۹

cheap

خاك تو سرت. چقدر آدم قيمت‌مناسبى هستى.

۲۰۰۹/۱۰/۱۳

تابو‌شناسى مقدماتى 1

هيچ با خودتون فكر كردين توى يه فيلم موقع فحش دادن چرا گفتن كلمه «عنتر» غريب و شرم‌آورتر به‌نظر مى‌رسه تا مثلا «بوزينه» يا «ميمون». كاملا درسته؛ «عنتر» از همون اولش هم صفت تفضيلى بود براى «عن».

۲۰۰۹/۱۰/۷

كانانى شويد

نفر اول كنكور: به نام خدا. من قاسم افرندنيا هستم از دوره‌ى آمادگى، اصلا مادرم من را توى بيمارستان كانون به‌دنيا، اصلا كانون يك شعبه در كمر بابايم داشت.

Transient

الان جامعه‌ی ما درست در وسط دوره‌ای واقع شده که شما صدای یک آهنگ جدید را با ولوم بالا از یک ماشین می شنوید و وقتی با سرعت از جلوی شما رد می شود ادامه‌ی آهنگ رو بدون تاخیر در ریتم، در ماشین بعدی که با همان سرعت، اولی را تعقیب می کند می‌شنوید. از اين مصادیق که شاید دوره ای نزدیک به 10 سال قبل از اين، يا چيزى بيشتر و كمتر، جامعه‌ى ما با آن دست به گريبان بود می‌شود شلوارهاى گاباردين خردلى كه ساسون هم داشتند را مثال زد یا اجازه بديد راحت‌تر صحبت كنم، می تونم بگم صحنه هایی رو به یاد می آرم که خود من توی تفرجگاه‌های دربند و درکه یک نوار کاست را با خودکار عقب و جلو می بردم و هیچ ابایی از این کار نداشتم آخه واکمن‌ها باتری زیاد مصرف می‌کردند.

۲۰۰۹/۱۰/۶

بى‌مورد و بامورد، مصلحتى و بى‌مصلحت

هيچ وقت نوشتن يك پست بلند به اندازه‌ى نوشتن يك پست كوتاه ولى ناب مزه نمى‌دهد. ولى قبول كنيد اگر شما هم به يك لذت متفاوت و عميق پس از ديدن «درباره الى» برسيد هى دوست داريد كشفياتتان را از اين كار كه اتفاقا بعد از ديدن دفعات بعدى بيشتر هم مى‌شود با بقيه در ميان بگذاريد. مخصوصا اين‌كه دوست عزيز فيلم‌بازم نظرم را درباره‌ى «درباره الى» پرسيد و من هنوز جوابش را نداده‌ام؛ من هم كه يك چهره‌ى مردمى و باب‌دل‌مخاطب‌رفتار‌كن.
نمى‌دانم شاخص‌هاى معيار براى تميز بين مخاطب خاص و عام دقيقا كدام‌اند. به‌ويژه اين‌كه تشخيص خاص و عام بودن مخاطب در مقابل اين فيلم سخت‌تر هم مى‌شود چون فرهادى معروف است به اينكه جانب مخاطب عام را هم دارد و دل كسى را كه فقط براى تفريح به سينما مى‌رود را هم نمى‌شكند. اما در اين داستان چيزهايى ديده مى‌شود، فهميده مى‌شود و بهتر است بگوييم به همه‌ى ما يادآورى مى‌شود كه خيلى هم فرح‌بخش نيست. براى كسانى كه فيلم را ديده‌اند مثالى مى‌زنم فقط و فقط از يكى از ابعاد واقعيت‌پردازى اين فيلم. چند روز پيش راهنمايى‌ و رانندگى ماشينم را به خاطر يك خلاف جزئى به پاركينگ منتقل كرد؛ به اصطلاح «ماشينم را خواباندند». واضح است كه با حجم بزرگ دردسرها و كارهايم كه دقيقا با ماشين هم بايد راه مى‌افتاد اين يكى را نمى‌شد تحمل كرد. از لحظه‌اى كه رسيدم و با افسر و جرثقيل و پاركينگ مواجه شدم تنها چيزى كه برايم مهم بود و ذهنم از غير آن خالى بود اين بود كه همين لحظه درست همين لحظه بايد ماشين من از دست پاركينگ خلاص شود. يادم نيست چقدر مشكل و دردسر و مرض و گرفتارى تراشيدم و همان دقايق اول به افسر تحويل دادم. طبيعتا فايده‌اى نداشت و ماشين حداقل سه روز مى‌بايست توقيف مى‌شد. براى ترخيص ماشين پرونده‌ات را از خلافى و بيمه و عوارض و همه چيز پاك پاك پاك مى‌كنند. چارميخت مى‌كنند كه ماشينت مثل يك نوزاد معصوم بيرون بيايد. شك نكنيد كه دروغ گفتن فايده‌اى ندارد. اما خوب حقيقت تلخى كه اصغر فرهادى يادمان مى‌اندازد اين است كه تقريبا همه‌ى ما كه اتفاقا آدم‌هاى خوبى هم هستيم در اين شرايط مثل نقل و نبات دروغ مى‌گوييم. دروغ‌هاى مذبوحانه كه از قضا هيچ كمكى هم به بهبود شرايط نمى‌كند. اگر يادتان باشد در فيلم، تقريبا بزرگترين و آخرين دردسر گروه (كه بايد هرطور شده از اين دردسر هم خلاص شوند.) اين است كه نامزد الى مى‌فهمد كه اينها الى را براى آشنايى با يك پسر به اينجا آورده‌اند و دقيقا علت فهميدنش سوتى‌اى است كه زن شمالى مى‌دهد و از «شوهر دخترك بيچاره» حرف مى‌زند. اصلا چى شد كه زن شمالى فكر كرد اين‌ها زن‌و‌شوهرند؟ اين دروغ بى‌فايده‌اى بود كه سپيده (گلشيفته) همين‌كه رسيدند به زن شمالى گفت. همينطورى از دهنش پريد كه «يه ويلا رديف كن عروس‌دوماد جوون داريم زشته». اگر اين دروغ را هم نمى‌گفت زن به آنها همان ويلايى را مى‌داد كه داد. سپيده در اين فيلم آدم بدى نيست. اصلا هيچ‌كس اينجا آدم بدى نيست اما تقريبا همه دروغ را مى‌گويند دروغ‌هاى بى‌مورد و بامورد، مصلحتى و بى‌مصلحت.

۲۰۰۹/۹/۲۹

افراد بخندند

[خیلی تمرین کرده‌بود که بگه؛ بالاخره گفت]

- به نظر من آدما دو دسته‌ن، دسته‌ی اول، دسته‌ی دوم.

[و اینطوری شد که عباس توی همون جلسه‌ی اول معارفه‌ی ورودی های 88، شد قطب بذله‌گویی و خوش‌مشربی و شوخ‌طبعی کلاس. عباس همون لحظه دشمن‌دار شد. عمده‌ی پسراى كلاس از عباس دیگه خوششون نمی‌اومد.]

غریب به اتفاق

- اقلیت هستی؟
- بله. شما چطور؟
- من اکثریتم.

۲۰۰۹/۹/۲۲

برهان قاطع

يگ عده‌اى وكر مى‌گنند كه م‌بسيج يگ نهاد وابسته به دولت است. ‍[چند ثانيه مكث با حالت چرخش نوسانى سر خيلى آرام به چپ و راست با زاويه مثبت منفى پنج درجه]،... اينـِــجور نيست.
[همگان متقاعد مى‌شويم و نچ‌نچ‌نچ‌نچ‌ مى‌نماييم و سرها به ندامت مى‌جنبانيم و لب‌ها مى‌گزيم و خود را مى‌كنيم و ]

۲۰۰۹/۹/۱۹

غول مرحله‌ى هيچم

تا مى‌گه «حقوق ملت‌ها» آرزو مى‌كنم كاش همونجا بودم و جلوى همه به طرفش «A دسته مايل جولو» مى‌گرفتم، يــخش مى‌كردم، با طناب مى‌كشوندمش و با يه فوت آتشين سياهش مى‌كردم بره.

۲۰۰۹/۹/۱۶

اللهم لكَ

اگه شده فقط يه روزم از ماه مبارك مونده باشه روزه‌مو با «فرو بردن كامل سر در آب» باز مى‌كنم. انقد كه اين روزا از صبح تا شب هيچ سرمو كامل در آب فرو نبردم پوسيدم بابا.
پ ن:‌ شنونده بايد عاقل باشد و اينا

۲۰۰۹/۹/۱۴

شاخص معيار

همه يا ازدواج كردن يا دكترا قبول شدن يا از اينجا رفتن. تقريبا ديگه كسى برام نمونده كه بتونم راحت بهش بگم «ان‌آقا». ديگه هيچ دوست واقعى‌اى ندارم؛ خيلى تنها شدم.

۲۰۰۹/۹/۹

دعاى روز هيجدهم

خدایا سحرا خواب می‌مونم بیدارم كن غذا بخورم،‌ البته به خاطر دعای سحرش می گم ها!
اصلاً به‌من‌چه، من به خاطر خودت می گم.
برحمتك یا ارحم الراحمین.

۲۰۰۹/۹/۷

عدو شود سبب خير

بيانيه يازدهم موسوى مهم است. انقدر مهم كه كيهان هم گفت. اگر صفحه اول امروزش جا داشت باز هم ازين بيشتر بولدش مى‌كرد.
تيتر 16 شهريور 88 را ببينيد.