۰۷ آذر ۱۳۸۸

جيرجيرجير، چه‌چه‌چه‌، سلام

روى صندلى هم نه، نشسته بود گوشه‌ى واگن روى زمين و يه كاغذ دستش گرفته بود و مى‌خوند؛ توى دلش نمى‌خوند ولى مواظب بود كسى نپادش، ولى من كه چاكرتيم ديگه، مگه سوژه از دست حاجيت مى‌تونه كه بپره؟ آره ديگه، همه‌اش حس مهربانانه مى‌گرفت و كاغذو نگاه مى‌كرد و مى‌گفت: «سلامى چو بوى‌ خوش آشنايى سلامى به گرمى آفتاب به نرمى ابر» البته من اينا رو لب خونى مى‌كردم؛ خيلى بايد تيز باشى كه وقتى مى‌خواد مث بچه‌زرنگا آمار بگيره كه كسى نپادش آنى چشاتو بدزدى، چاكرتيم ديگه.
آخرش كيفشو باز كرد تا كاغذه رو بذاره لاى يه جزوه. روى جزوه نوشته‌بود:«آموزشگاه گويندگى چكاوك»
ارسال یک نظر