۳۱ فروردین ۱۳۸۹

سقط من عينى

امروز توى تاكسى آقايى كه بغلدستم نشسته بود يه هزارى نو از جيبش درآورد، سر صبر و با خيال راحت با روان‌‌نويس سبز پررو پررو، روى اسكناس نوشت چى؟ نوشت يا حجت‌ابن الحسن ريشه‌ى ظلمو بكن. بعدشم پولو داد به راننده. هرچى‌هم خوشتيپ و خوشبو و خوش‌لباس بود ولى از چشمم افتاد.
پريروز يه صحنه ديدم، حسابى به ايرانى بودن خودم باليدم. يه جوون ازون مومناش، تو يه چشم به هم زدن مثل برق و باد رو ديوار يكى از ساختمان‌هاى امنيتى با اسپرى مشكى نوشت چى؟ نوشت مرگ بر ضد ولايت فقيه، بعدش دوباره مثل برق و باد غيبش زد طورى كه فلكم به گرد پاش نمى‌رسيد. جسارتش، شجاعتش مقهورم كرده بود، خون زير رگام ذوق ذوق مى‌كرد، نمى‌دونيد حس غرور و افتخار وقتى ناب باشه چه لذتى داره.
ارسال یک نظر